تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند و بگذرم از کسانی که از من می گذرند

عاشقانه ها

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-+- +-

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و

 تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم

نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام

وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

-+-+-+-+-+-

زماني خنده هايت آشنا بود براي زخمهاي من دوا بود ميان اين همه آيينه و سنگ شکستن ابتداي

 ماجرا بود کسيکه دستهايش راتکان داد نگاهش ساده وبي ادعابود قدم ميزد ميان عطر گلها

 کسيکه سرنوشتش مثل ما بود کسيکه ساده وهمرنگ درياست به چشمان سياهت مبتلا بود

-+-+-+-+-+-

براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟من هم براي هزارمين بار به دروغ

گفتم : نه! هيچوقت... تا مبادا دلش بشكند

-+-+-+-+-+-

دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي

 برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را

پيدا كن كه تو را شاد كنه

-+-+-+-+-+-

هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم ........

خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم .

 خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد .

يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟ مي خوام بخوابم خوابتو ببينم .........اشكامو پاك مي كني

؟؟؟؟؟؟

-+-+-+-+-+-

سيه چشمي به کار عشق استاد درس محبت ياد مي داد مرا از ياد برد آخر ولي من به جز او

عالمي را بردم از ياد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:22  توسط مریم و حامد  | 

نام  تو  را   خوا ندم  و  شعري   سپيد
         
           در      غز لستا ن     خيا لم       د ميد  
      
در  پي   نا م    تو  غزل  مست   مست
 
آمد   و   د ر   خلوت    شعرم    نشست
 
حرف    تو   را    گفتم   گويي    بهار
 
با   دل   من   دا شته    صد ها    قرار
 
نا م    تو    آ غا ز     شكوفايي    است
 
حرف    تو   لبريز  ز   گويايي   است
 
پيش     قد وم    تو    افق    خم     شده
 
سنگ    پر  ا ز  صحبت   زمزم   شده
 
بيد   اگر  خم   شده    مجنون     توست 
 
لاله   ا گر  سوخته   دل   خون   توست 
 
سرو     ا گر     قا متي       ا فر ا شته
 
را يت      سبز     تو      نگه     داشته
 
 گل   چو  به    توصيف   تو  پردا خته
 
گونه ا ش   از   شوق   گل     ا ندا خته
 
آ ب    ز  حرف    تو    زلا ل      آ مد ه
 
رود   ا ز  ا ين    زمزمه   حا ل    آمد ه
 
غنچه    به   عطر    نفست   باز   شد
 
فصل    شكفتن    ز   تو    آغاز    شد
 
شعر      ا گر      عا طفه       آموخته
 
چشم      به     لعل    غزلت     دوخته
 
آ يينه      و     آ ب      زلال      توا ند
 
در  همه    جا   غرق   خيا ل     توا ند
 
آ ب   گرفته  ا ست   ز  رو يت    وضو
 
آ ب     به   لطف   تو   پر   از     آ برو
 
هر  چه  بها ر  ا ست   ز  لبخند    توست
 
هر  چه   شكوفه  ا ست  ز   پيوند  توست
 
بي     تو   سخن    بود    تغزل     نبود
 
عا طفه    و   عشق   و    تخيل     نبود
 
بي   تو  سخن ها   همه  بي   با ل   بود
 
سيب     سبد هاي    غزل   كا ل     بود
 
عشق   و   سخن   را   به  هم  آ ميختي
 
صد   غزل   تا زه    در   آ ن    ريختي
 
پنجره ا ت     تا    غزل    آ غا ز   كرد
 
بسته  ترين    پنجره    را     با ز   كرد
 
ني   همه   جا    ا ز   تو   حكا يت   كند
 
سا ده      صميما نه     صدا يت      كند
 
پنجره    تا   سوي    تو   وا     مي شود
 
خانه    پر    از     آ يينه ها     مي شود
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:33  توسط مریم و حامد  | 

ترانه ای برای تو

ترانه ای برای تو 

گفته بودند : بشکن !

 

اما اعتنایی نکرده بودم ....

 

لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ...

 

تکانم داد !

 

گفتم : دیگر رفیق نیست !

 

اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود !

 

به خاطره تــــو !

 

به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ،

 

به حرمت حرفهایت .....!

 

گفتی : بشکن !

 

بـاشد رفـیـق !

 

این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ،  خــرد می کنم ..

 

و می گویم مــن مغــرورتــریـن ،  ســربــزیــرتــریــن پسر شهـرم !!!

 

 برای تو  می گویم

اين ترانه رو برات ميخونم 

اين ترانه رو بگير بازش كن  

مثل معشوقه هاي قديم

دستهاي منو نوازش كن 

اين ترانه شروع يه حسه

مثل يه جعبه ي شگفت انگيز

تو از اون تو يه عشق پيدا كن  

يا يه حسه دروغيه نا چيز

اين ترانه سه بعد داره سه حرف

تو كدومو ميخواي بگو كي بود      

كي ميخوست كه عاشقت باشه؟ 

اون فقط يه جسم خاكي بود 

اين ترانه سه ضلع داره سه حرف 

ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم 

مامی تونیم در کنار هم باشیم

ما  می تونیم   عاشق هم با شيم

اي كه دستات سهمه دستامه

نميخوام مال كسي باشه 

من نميخوام كه بعد اين احساس

عشقمون مثلثي باشه

منو پشت مثلثا گم كن

واسه اينكه تو خاطرتم باشی

اين ترانه رو تجسم كن 

واسه اینکه تو مال من باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 19:47  توسط مریم و حامد  | 

از صمیم قلب دوستت دارم....

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد


حتی اگر مرا از یاد ببری


و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا که دوستت دارم


دیوانه وار عاشقت شدم...


چرا که مهربانی را در تو دیدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..


و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....


نه تو از عشق من دست می کشی


و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..


سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...


و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....


فرسنگها...را خواهم پیمود....


چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...


و قلبم در آرزوی تو می سوزد....


آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی.....


خورشید وجودم پنهان می گردد.....


ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....


و به دنیای غریبی می برند....


همیشه در قلبم حضور داری....


عشقت زندگیم را گلباران کرده است..


تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام


تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:16  توسط مریم و حامد  | 

دلایل دوست داشتن یک زن

 
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی   
                                  
چتر حمایت او را احساس می کنی.. ...... .زمانی که خواهر توست

گرمای محبت او را احساس می کنی........زمانی که دوست توست

هیجان و عشق او را احساس می کنی.......زمانی که عاشق توست

از خود گذشتگی او را احساس می کنی.......زمانی که همسر توست

پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست

دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست

وباز هنوز او استقامت دارد....

قلب او بسیارظریف و شکننده است


بسیار شوخ وشیطان..

بسیار فریبا..

بسیار بخشنده..

بسیار خوش آهنگ...

او یک زن است
..
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:10  توسط مریم و حامد  | 

قلب بزرگ

 
 قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً
 
 سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند
 
 كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
 
 پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي
 
 قلب من نيست؟
 
 تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و
 
 تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر
 
 نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
 
 نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي
 
 كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
 
 كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و
 
 خراش و بريدگي است.؟

پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز
 
 قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني
 
 است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و
 
 به او بخشيده ام
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:27  توسط مریم و حامد  | 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:2  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها...

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

 


پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 


روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

 


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 

 
اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

 


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

 

 

 


اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره

 


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره

 


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 

 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره

 


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

 

 


بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل

 


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم

 


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم

 


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

 


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

 

 

 


تومثل یك معجزه ي حقيقي

 


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي

 


كه در غروب آخرين دقايق

 


از آسمون به داد من رسيدي

 


من آخرين اميد اين نگاهو

 


به لحظه ي اومدن تو بستم

 


بيا كه در نهايت صداقت

 


به انتظار ديدنت نشستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:15  توسط مریم و حامد  | 

خسته شدم

 ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

 
 ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

 
 
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي

 
 انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

 
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

 
 
باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم

 
 انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم

 
 
از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

 
 
تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

 

 
 با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم

 
 انقد آب و هوا واسم عروض كردي كه من 


 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

 
 گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي و ببين


ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم

 
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

 

 
انقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم

 
شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود 


 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم


 ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم


 تو يه بي تفاوتي ،‌ من از فضات خسته شدم


 دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي بمون


 من كه از تمام حرف و تصميمات خسته شدم


 انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد

  
 يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از

 
 بازي زشت غريب آشنات خسته شدم

 

 
 تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم 


 من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم


 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم


 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم


 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟


 به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم


چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم

 


 به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم 


 روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري


 منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم


 انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟


 حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم


 تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم


 از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم


 شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه


 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم

 

 
 كي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي كه 


 حتي از ديدن عكس و هديه هات خسته شدم


 اي خدا ،‌ اينو فقط من و تو و اون مي دونيم


 نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:36  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها

 

به دل طوفانی من


خدا ...نگاهی نداره


این کشتی بی ناخدا


راهی به جایی نداره


تو آسمان شهر من


فقط دل ابرا پره


هیچ.. ابری بارون نمیشه


غصه من..رو میخوره


عاشق بادم...نمی شم


آخه اونم.. رفتنیه


یاد نوازش هاش فقط


رو صورتم موندنیه


با هر کی هم قدم میشم


آخر راهش جداییه


به هر کسی دل بسته میشم


عاقبتم... تنهاییه


عشق پرنده هم ..دیگه


تو قلب من ...جا نداره


خودش میره پروازش رو...


برای من... جا میزاره


اگر به جای چلچله


هوای کوچ رومیدیم


رفتنت رو... میفهمیدم


کاش.. حرفات رو میخریدم


پاکی چشمه سار و آب


هنوز تو خونم جاریه


خودش دیگه دریا شده


اما.. زلالش باقیه


اگه به جای.. رودخونه


صافی آب ..رو میدیدم


رفتنت رو میفهمیدم


کاش حرفات رو.. میخریدم
عاشق شب بودم.. .ولی


حالا برام تاریکیه


گفتن دردای ..دلم


حکایت از غریبی یه


کاشکی به جای گفتنا


سکوتت رو... میفهمیدم


صدای عاشقات رو... من


تو دل شب نمیشنیدم


خیال میکردم تو.. چشات


صحبت سر ..عشق منه..


غافل از این که ..اون چشا....


آیینه چشم منه


کاشکی به جای اون نگاه...


عکس چشای .... اون ..بودم


آخه دلت... جای دیگه ست


کاشکی که جای اوووون بودم


آخه دلت ..جای دیگه است


کاشکی .. کاشکی

 

که جای ...اوووووون ..بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 2:11  توسط مریم و حامد  | 

روز پدر

 

بيا آينه دل منجلي کن


درون سينه ات را صيقلي کن


 بزن قفلي به درب خانه دل


  کليدش را به نام يا علي کن

 

 

تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم


بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم


تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز


پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم


در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست


ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم


همه شب از طرب گريه مينا من و جام


خنده بر اين گنبد مينا زده ايم


نشوي غافل از انديشه شيدائي ما


گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم


جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"


من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم


 

 

من تو را اي عشق از کف داده ام!...

 

 هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام...

 

 آن من عاشق ، من ديوانه را

 

 من نميدانم کجا گم کرده ام! ...

 

من نشاني هاي خود را ميدهم...

 

يک نفر بايد مرا پيدا کند .

 

يک نفر بايد که با طوفان عشق

 

برکه اي خشکيده را دريا کند ...

 

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد

 

که چو سرو پای بند است و چو لاله فراغ دارد

 

.سرما فرو نیاید به کمان ابروی کس

 

.که درون گوشه گیران زجهان فراغ دار

 

 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

 

.که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

 

باباهاي خوب روزتان مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:23  توسط مریم و حامد  | 

بیا دریا شویم

زندگی بزرگترین دارایی و عشق بزرگترین اثبات وجود ماست.
ٍ
صداقت نخستین بخش کتاب عشق است.
ٍ
عشق را در دلت نگه دار. زندگی بدون عشق همچون باغ بدون آفتاب است که گلها در آن مرده اند.
ٍ
وقتی که همدیگر را دوست داریم تسلیم شدن نیز نوع مهمی از بخشیدن است.
ٍ
عشق میوه تمام فصلهاست و در دسترس همگان قرار دارد.
ٍ
هر جا که عشقی نمی یابید ، عشق بورزید پس آن را خواهید یافت.
ٍ
زنده ماندن در قلب کسانی که پس از ما زندگی می کنند ، ما را زنده نگاه می دارد.
ٍ
از اینکه زندگی شما تمام شود نترسید ، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:49  توسط مریم و حامد  | 

مادر


 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:42  توسط مریم و حامد  | 

اسیر عشق

اسیر عشق
 
دل فارغ ز درد عشق، دل
 
نیست             
تن بی‌درد دل جز آب و گل
 
نیست  
ز عالم روی آور در غم
 
عشق!               
که باشد عالمی خوش، عالم
 
عشق   
غم عشق از دل کس کم
 
مبادا!                  
دل بی‌عشق در عالم
 
مبادا!           
فلک سرگشته از سودای
 
عشق است          
جهان پر فتنه از غوغای
 
عشق است
اسیر عشق شو! کزاد
 
باشی                     
غمش بر سینه نه! تا شاد
 
باشی      
ز یاد عشق عاشق تازگی
 
 یافت                 
ز ذکر او بلند آوازگی
 
 یافت        
اگر مجنون نه می زین جام
 
خوردی،           
که او را در دو عالم نام
 
بردی؟    
هزاران عاقل و فرزانه
 
رفتند                    
ولی از عاشقی بیگانه
 
 رفتند        
نه نامی ماند از ایشان نی
 
نشانی                
نه در دست زمانه
 
داستانی          
بسا مرغان خوش‌پیکر که
 
هستند                
که خلق از ذکر ایشان لب
 
ببستند    
چو اهل دل ز عشق افسانه
 
گویند               
حدیث بلبل و پروانه
 
 گویند           
به گیتی گرچه صدکار،
 
آزمایی                 
همین عشقت دهد از خود
 
رهایی    
بحمد الله که تا بودم درین
 
دیر                   
به راه عاشقی بودم سبک
 
سیر     
چو دایه مشک من بی‌نافه
 
دیده                  
به تیغ عاشقی نافم
 
بریده             
چو مادر بر لبم پستان نهاده
 
‌ست                
ز خونخواری عشقم شیر
 
داده ‌ست 
اگر چه موی من اکنون چو
 
شیرست           
 
هنوز آن ذوق شیرم در
 
ضمیرست  
به پیری و جوانی نیست چون
 
عشق            
دمد بر من دمادم این فسون
 
عشق  
که: «جامی، چون شدی در عاشقی
 
پیر،       
سبک ‌روحی کن و در
 
عاشقی میر!
بنه در عشقبازی
 
داستانی!                        
که باشد ز تو در عالم
 
نشانی        
بکش نقش ز کلک
 
نکته‌زایت!                    
که چون از جا روی مانده به
 
جایت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:36  توسط مریم و حامد  | 

نميخوام بگم.....

نميخوام بگم.....
 
 
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:27  توسط مریم و حامد  | 

همه میگن:

 

1 ساعت یعنی 60 دقیقه

 

و هر دقیقه یعنی 60 ثانیه

 

ولی هیچ کس نگفت که 1 ثانیه بدون تو یعنی 60

 

سال

 

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی, گذاشتم خورشید ترسیدم

 

غروب کنی, گذاشتم نفس که اگر بری من هم

 

 بمیرم  

 

y    

 

 

گریه ام خواب شبانه توست

 

   دلتنگم و دیدار تو درمان من است. عزیز من
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:14  توسط مریم و حامد  | 

دوستت دارم

 

با تمامی وجود تقدیم تو ای همه کس من

 

 

قسم خوردم فقط یار تو هستم                      بجزتو با کسی پیمان نبستم

         نبودم غافل از یاد تو یکدم                       نه باشم تا دمی که زنده هستم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:9  توسط مریم و حامد  | 

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم

اولی برای دیدنت...

دومی برای بوسیدنت...

  سومی برای موندنت ...

ودر اخر هر سه را خاموش کردم

برای در اغوش کشیدنت ...

می نويسم آری من می نويسم از عشق برايت حرف می زنم تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم


عشق را معنا می کنم تا تو بفهمی معنای عشق من تويی


من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:6  توسط مریم و حامد  | 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا

دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:4  توسط مریم و حامد  | 

مال منی نفس من عاشقتم

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب کنم 


 اگر گل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي کردم


 اگر اشک بودم به پايت مي گريستم


 و اگر محبّت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم


 ولي افسوس که نه بارانم و نه گل، نه اشک و نه محبّت ولي هر چه هستم دوستت دارم ...


 براي هميشه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:0  توسط مریم و حامد  | 

کاش...

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است

و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی

و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

باغبانی که تبر می سازد

و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده

و اجاقی که از آتش خالیست

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

کاش یک لحظه به جایم بودی

نه پشیمانم از این گفته خویش

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه

تو به جایم بودی می شکستی آسان

نه پشیمانم از این گفته خویش

کاش هرگز تو نباشی چون من...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:58  توسط مریم و حامد  | 

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟


سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف


اشکهایم تو می دانی که چیست ؟


می رود ارزان ز دستم اینچنین


دیدگانم سوی این دنیای پیر


آیا می دانی که در دنبال چیست ؟


دستهایم در لرزه و آشوب و شور


باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!


گامهایم را نمی دانم چرا ؟


می فشارم روی این خاک سیاه


داد من در پرده ابهام من


آیا می دانی طنینش در کجاست ؟



اما می دانم که در آفاق دور


روزگارم غرق در جادو و سحر


شعله ای دارد فروزان در سپهر


شعله ای هم رنگ خون


حاصل افسون آن آفاق دور


سرنوشتی از دو رنگ است


هم سفید است هم سیاه


رنگ برف و رنگ خاک


اسم آن خاکستریست


رنگ بعد از آتش است


رنگ ابهام و سئوال


هم سفید است هم سیاه !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:3  توسط مریم و حامد  | 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:50  توسط مریم و حامد  | 

 
Image hosting by TinyPic 
 
و اما تو
 
می دانم زندگی شعر نیست ، می دانم
 
شاعر نیستم ولی اجازه بده برایت شعر بخوانم شعری را که
 
دوستش
 
دارم 
 
اشک رازی ست
 
لبخند رازی ست
 
عشق رازی ست
 
اشک آن شب لبخند عشقم بود
 
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
 
صدا نیستم که بشنوی
 
یا چیزی چنان که ببینی
 
یا چیزی چنان که بدانی
 
من درد مشترکم
 
مرا فریاد کن
 
درخت با جنگل سخن می گوید
 
علف با صحرا ستاره با کهکشان
 
و من با تو سخن می گویم
 
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
 
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
 
و دست هایت با دستان من آشناست
 
در خلوت روشن با تو گریسته ام
 
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
 
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
 
دستت را به من بده
 
دست های تو با من آشناست
 
ای دیریافته با تو سخن می گویم
 
بسان ابر که با توفان
 
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
 
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:48  توسط مریم و حامد  | 

کدام غبار

 

با حوانه ها نويد زندگي است
زندگي شكفتن جوانه هاست
هر بهار
 از نثار ابرهاي مهربان
ساقه ها پر از جوانه مي شود
هر جوانه اي شكوفه مي كند
شاخه چلچراغ مي شود
هر درخت پر شكوفه باغ
كودكي كه تازه ديده باز ميكند
يك جوانه است
گونه هاي خوشتر از شكوفه اش
 چلچراغ تابناك خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون ميان گاهواره ناز ميكند
اي نسيم رهگذر به ما بگو
اين جوانه هاي باغ زندگي
اين شكوفه هاي عشق
از سموم وحشي كدام شوره زار
رفته رفته خار ميشوند
اين كبوتران برج دوستي
از غبار جادوي كدام كهكشان
گرگهاي هار مي شوند

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:38  توسط مریم و حامد  | 

سقوطي پس از پرواز

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم

ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم

ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست

در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم

به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم

در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق

ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم

چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك

به بحر رحت بي منتها شنا كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هواي ملاقات كبريا كردم

صداي بال ملايك نشست در گوشم

هماي عشق شدم سير در سما كردم

چكيد اشك خلوصم به بالهاي سپاس

چو با ملايكه پرواز تا خدا كردم

چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم

ز بخت بد پس از آن شب روا ن پاكم را

به دست نفس هوس آزما فنا كردم

 كنون سزاست بر احوال خود بگريم زار

از آنكه حال مناجات را رها كردم

هواي نفس ندانم چه كرد با دل من

كه خويش را ز شب عاشقان جدا كردم

خداي من همه دم باب رحمتت بازست

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

بهار عشق خزان شد چه بي خبر ماندم

گريخت فيض سحر اين خطا چرا كردم

رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل پشت بر خدا كردم
 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:5  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها

 

 

برای تو ای هوس باز, آری برای تو و برای بدبختی های بی پایان و بی درمانم امشب به

 

به سختی گریستم. ریزش این اشک ها یگانه کمکی بود که من می توانستم  درباره ی کاهش

 

دردهایم که به خاطر یک هوس زودگذر تو به وجود آمده بود از خود نشان دهم . باشد که گرمی

 

این قطرات از دل بر آمده چون آبی که هر چه گرم باشد ولی به روی آتش سوزان  ریزد

 

 آن  را به خاموشی می کشاند تا حدی از سوزش رنج های بی درمانم بکاهد .

 

 

تو ای هوس باز برای یک خوشی زودگذر نویسنده ای را به خواب عمیق مرگ فروبردی او

 

اینک همانند مردگان سر پرجوش و خروش خود را بر بالش سرد,آرام و بی حرکت گذاشته و

 

برای همیشه مرده است,مرده است زیرا دنیا و هر آنچه راکه دراوهست از او باز ستانده و

 

احساسش را کشته اند! تو خوب می دانی این مرگ را چه کسی برای او هدیه آورد تو خوب

 

می دانی چه کسی احساس آتشین او را در دل گرم او سرد و بی حس کرد و خود در بی

 

اعتنایی عمیقش سر به گریبان فرو برد .

 

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

 

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

 

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی


گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

 

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

 

حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟

 

 نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:

 

 تو دروغ گفتي، من راستشو...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:39  توسط مریم و حامد  | 

غربت من هرچی که هست از بودن با تو بهتره

 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و

 

غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...

 

تنها مانده ام ...

 

تنها با خاطراتی کهنه و

 

قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...

 

قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :

 

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!

 

نمی دانم !

 

تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و

 

با هر نفسی که بی تو می کشم !

 

مگر بی تو هم می شود نفس کشید !

 

این ها نفس نیست ، قفس است !

 

 

اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و

 

توان تحملش را ندارم !

 

سکوت کرده ام ...

 

سال هاست که سکوت کرده ام

 

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان

 

خسته ام  بخوانی...

 

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

 

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...

 

بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و

 

لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و

 

سکوتم را فریاد کنم ...

 

" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "

 

نمی دانم !

 

به گمانم باید بروم !

 

آری ! فقط باید بروم ...

 

به کجا نمی دانم ! تو بگو ...

 

شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،

 

شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،

 

شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !

 

تو چه می گویی ؟

 

تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:52  توسط مریم و حامد  | 

همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن


 همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز كردن



به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن


 ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد



شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن


 ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن



ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن


 دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن



به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد


 که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:40  توسط مریم و حامد  | 

عشق یعنی

عشق یعنی
 
 
 
عشق يعني خاطرات بي غبار
 
دفتري از شعر و از عطر بهار


عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز


عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او


عشق يعني ماتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه


عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق


عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

تا سحر از عاشقي با او بخوان


عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن


نگاه مرا باور كن

دستان مرا باور كن

احساس مرا باور كن

قلب مرا باور كن

حرف مرا باور كن


آري


اظطراب در نگاه من از شور عشق توست

لرزش دستانم از انتظار ديدار توست

احساس گرمم از حرارت نگاه توست

تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....


و حرف من اين است :


" آري...هنوز هم دوستت دارم..."


کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم
 
 کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این
 
 یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش
 
میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا
 
نشویم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:38  توسط مریم و حامد  | 

تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه


چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه


تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری


ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه


مرا مطالعه صفحه جمال تو بس


به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه


شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار


بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه


از اینکه مست و خمارم ملامتم منما


که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه


تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی


بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه


بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من


مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه


شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو


برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه


کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را


ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه


صبور باش ای دل من ناله مکن


بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:34  توسط مریم و حامد  | 

عشق یعنی...

عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن


عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن


عشق یعنی مست و بی پروا شدن


عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن


عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود


عشق یعنی کور و کر شدن


عشق یعنی یک صدا شنیدن


عشق یعنی یک شخص دیدن


عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:32  توسط مریم و حامد  | 

از عشق مردن....

 
از عشق مردن....
 
 
اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...
 
اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه
 
 در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....
 
اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط
 
به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
 
اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور
 
 دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان
 
 که از عشق تو مرده ام
 
آری از عشق تو مرده ام عزیزم....
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:47  توسط مریم و حامد  | 

به نام خدایی که دوستش دارم

Hosted by
 FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
---------------------------------------------------------------------------------- 
 
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
----------------------------------------------------------------------------------
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
 
گفتم:کجا ؟
 
گفت : رو قلبت .
 
گفتم مگه می تونی ؟
 
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
 
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
 
یه خنجر برداشت .
 
گفتم این چیه ؟
 
گفت : هیسسسسس.
 
ساکت شدم .
 
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
 
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
 
دوست دارم دیوونه.
 
 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
 
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
 
دوست دارم دیوونه .
 
----------------------------------------------------------------------------------
میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره.......منم مدتیه قلبمو گذاشتم تو
 
 آفتاب تا سیاهی هاش بپره
 
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
آن عشق که دیده گریه آموخت ازو
 
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
 
امروز نگاه کن که جان و دلِ من
 
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 23:49  توسط مریم و حامد  | 

به دل نگير اگر دلم گرفت

به دل نگير اگر دلم گرفت
 
 
من دلم مي گيرد
 
كاغذي هست و قلم
 
و دلي پر شِكوه
  
...
 
باز آن حس ندانسته ي خوب
 
- شايد عشق !‌-
سينه ام را بوسيد
 
 
باز خوابيد به ناز
 
  تابش يك خورشيد !‌
 
            باز چشمي كه به تاريكي من مي خنديد
 
 
 
 دورتر مي شد ، دور  
 
باز او خواهد رفت
 
باز من خواهم ماند
 
كاغذي هست و قلم
 
  و دلي از غم ، پُر
 
...
 
من دلم مي گيرد
 
 نفسي هست و نفس پر تَر از آن ،
 
 شور چشم تو براي سفري بي برگشت
 
نفسم مي ميرد
 
درد سختيت ،  
 
از آن سوزان تر :
 
 
درد بي دردي من !
 
...
 
كاغذي هست ، ولي
 
 
قلم از شدت تنهایی خود،مي شكند ،
 
من دلم مي گيرد
 
 
 
 
 
سینه ام مي سوزد ،
 
تاب من ، مي سازد
 
- بغض من مي ترسد ! -
 
حال و روز  دل من
 
سخت تر مي گیرد ...
 
دلم گرفته
 
 
به دل نگير
 
اين روزها با هر بهانه ي كوچك
 
 زود بهم مي ريزم
 
 
و با هر بهانه ي كوچك تر
 
 
 از كوره در مي روم
 
مثل هميشه ، پژمرده كه مي شوم
 
 چشم هايم مي تركد از خنده
 
 
شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب
 
صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب !
 
 
با جيغ گربه اي ، از خواب مي پرم
 
 
  بر مي خيزم با شتاب ، از شب .
 
 در دل یار غمی است غمه دوریه دلدار
 
 
ظهر تا عصر ، عابر پياده مي شوم
 
غروب تا شب ، غريب خانه ام !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:3  توسط مریم و حامد  | 

توی چشمات...

 

توی ِ چشمات يه نگاهه ؛ تو نگاهت يه پناهه
 
                                         که واسه اين دل عاشق ؛ ديدنيهای
ِ گناهه
 
تو سراشيبی جاده ؛ توی پيچ يه نگاهت
 
                                       جايی که سر به هوايی ؛ آخر ِ قصه راهه
 
منه بی هواس ساده ؛ پرغرور بی مهابا
 
                                        خيره خيره می دويدم؛ توی ِ چشمی که سياهه
 
ديگه ويرون شدم اما ؛ تو سرابی که تو بودی
 
                                       توی ِ راهی که تو پيچش ؛ عکس نازه يه نگاهه
 
حال مينويسم اينجا ؛ اسمتو تو پيچ کاغذ
 

                                      می کشم تو هر ترانه ؛ عکس چشمی که تو راهه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:1  توسط مریم و حامد  | 

اگر....

 
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه
 
ساختند سوختند !!
 
 
 
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر
 
ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي
 
طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:34  توسط مریم و حامد  | 

پیکان

پسرا شب که میشه با یاد پیکان می خوابن

باباها با یاد پیکان جوانان می خوابن

چراغ خوشگلتو« بنز» و «بی ام و» ندارن

حتی تو سرعت و قدرت پیش تو کم میارن

موتور و ترمز و گازت منو حیرون می کنه
 
سپر و فرمون نازت منو حیرون می کنه

آینه های بغلت توپه ، چراغت خفنه
 
 

موکتت اند کلاسه ، تیریپت عشق منه

اگه پیشم نباشی آفتاب و بارون می خورم

مسافر می کشم و از بغلت نون می خورم

اگزوزت بوی گل و ادکلن و پونه داره

اتاقت محکمه و حالت مردونه داره

من و تو ، فاطمه و محسن و مرجان و عیال

می شینیم و میبری ما رو تا دریای شمال

پیش تو جاده های یخ زده معنی نداره

یخ جاده پیش لاستیک های تو کم میاره

الهی رنگ و لعابت همیشه تازه باشه

روغن و بنزین وآبت خوب و اندازه با
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:54  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها ....

 
 
 
 
روزي که ما  کبوترهاي ِمان را پيداشد
 
و مهرباني دست ِ زيبائي را گرفت.
 
روزي که کم‌ترين سرود
 
بوسه بود
 
و هر انسان
 
براي ِ هر انسان
 
برادري‌ست.
 
 
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندی
 
قفل
 
افسانه‌ئي‌ست
 
و قلب
 
براي ِ زند‌گي بس است.
 
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن تو است
 
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
 
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم
 
 
 
روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
 
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.
 
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
 
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.
 
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
 
 
 
 
 
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
 
حتی روزي
 
که ديگر
 
نباشم
 
کجایی ستاره عشق من ؟
 
ستاره دلم هنوز بيداري ، باز هم امشب خواب نداري
 
 
نَكنه تو. هم مثل من عاشقي ، چشم انتظاري
 
 
نكنه تو هم توو شب ها ، خسته از غبار جاده
 
 
خواب مهتابو مي بيني كه مياد پاي پياده
 
 
 
نكنه هجوم ابر ها ، تو رو هم از ما بگيره
 
 
ستاره براي بودن بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
 
حالا كه خورشيد طلسمِ قلعه ي سنگي خوابه
 
 
تو نگو عشق ها دروغه ، تو نگو دنيا سرابه
 
 
با كدوم بهونه بايد شب و از توو كوچه دزديد
 
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
 
ستاره ، همه غرورم ، پيش كش ناز تو باشه
 
 
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي آشنا شه
 
 
من اگه اسير خاكم ، تو كه جات تو آسمونه
 
 
دلخوشم به اين كه هر شب تو بياي روو بوم خونه
 
 
 
همنشين ابر و ماهي ، توي اون همه سياهي
 
 
نكنه اونقده دور شي كه ديگه منو نخواهي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 2:35  توسط مریم و حامد  | 

غروب

 
 
غروب


تو میروی و انگار آسمان میداند

سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند

تو میروی و دلم را غروب میگیرد

تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد

به پای گریه های یک نگاه می نالد

پرنده ای برای چشم های تو میخواند

تو میروی و دلم را سکوت میگیرد

دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد

دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد

برای غنچه های غم شکوفه می چیند

تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند

زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:31  توسط مریم و حامد  | 

 
 
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره

تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره

کوچه پر از حسرت دیوانه گـیست

خــانــه تـهـی از نـفـس زنـدگـیست

بـی تـو دلـم نـیمه شـبی سوی دشت

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت

لـــذ ت بــیـداری یــلـد ا تـــویـی

تــازه تــریـن رکــن تــمـنـا تــویـی

چــشــم تــو آغــاز پـــریــشـانـی ام

هــجــرت تـــو عــلــت ویــرانـی ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:30  توسط مریم و حامد  | 

دوستت دارم چون ...

 
 
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:28  توسط مریم و حامد  | 

روش های درس خواندن پسر ها و دختر ها!

روش های درس خواندن پسر ها و دختر ها!
 
دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند  حالا
 
چي مي خونند   خدا ميدونه  .....
 
 اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي
 
 خواند بخونند بايد....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:23  توسط مریم و حامد  | 

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

 
 
 
گفتی خداحافظ ..گفتم
 
خداحافظ
 
از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف
 
عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف
 
 عشقمون
 


حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...آخر جاده عاشقی تنها شدم
 
 

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمون، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون
 
 


غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست،
 
چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک،
 
 وقتی!! وقتی کسی نیست
 
 

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من،
 
 عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من
 

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری،
 
 مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:56  توسط مریم و حامد  | 

رها کن این دل منو!!

 
 
آخه چه جور دلت اومد
 
تنهام بذاری و بری
 
آخه مگه حرفی زدم
 
 زخم زبونی من زدم
 
آره همه اش بهونه بود
 
 مسئله یار دیگه بود
 
دلت هوایی شده بود
 
 کارم از کار گذشته بود
 
برو با یارت عزیزم !!
 
رها کن این تن منو
 
الهی صد سال بشه!!
 
عشق قشنگت عزیزم
 
 
اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری
 
که مثل من اسیر بشه
 
آواره از خونه بشه
 
من یه قول بهت میدم
 
یک روز فراموشت کنم
 
قلبمو سنگیش بکنم
 
عشقتوخاکستر کنم
 
اگه یه روز خواستی گلم
 
کسی رو نفرینش کنی
 
بگو مثل من بشه
 
زجر جدایی بکشه
 
 
 
برو با یارت عزیزم !!
 
 رها کن این تن منو
 
الهی صد سال بشه!!
 
عشق قشنگت عزیزم
 
رها کن این تن منو
 
 
 رها کن این تن منو
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:57  توسط مریم و حامد  | 

از خدا خواستم ...

 خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،


خدا گفت: نه!


رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.


از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،


خدا گفت: نه!


شکيبايي زاده رنج و سختي است.


شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.


از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،


خدا گفت: نه!


من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.


از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،


خدا گفت: نه!


رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.


از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،


خدا گفت: نه!


بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا

سودمند و پر ثمر شوي.


من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.

 
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.


از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست

دارند.


و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط مریم و حامد  | 

غوغای عشق

بی یاری تو گذر از کوی عشاق هر گز نتوانم

از بازی دلدار غم در سینه هر گز نتوانم

گر بلبل این گلزار نگردی بی تو خزانم

از بی خبری فراغ تو چون ماه نگرانم

از دوری تو دیده من دگر نا ندارد

در ماتم کده دل دگر صبر و قرار نتوانم

چون سیل خروشانم و سنگین

بر ساحل قلبت طوفان اما نتوانم

من عاشق دیرینه ام و سودای تو دارم

بر عشق تو پایبندم و جز تو هر گز نتوانم

از دوری تو غرق رنج و عذابم

ای آرام جان دگر تاب ندارم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:33  توسط مریم و حامد  | 

باد ما را خواهد برد

در شب كوچك من افسوس


باد با برگ درختان ميعادي دارد


در شب كوچك من دلهره ويرانيست


گوش كن


وزش ظلمت را ميشنوي؟


من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم


من به نوميدي خود معتادم


گوش كن


وزش ظلمت را ميشنوي ؟


در شب اكنون چيزي مي گذرد


ماه سرخست و مشوش


 و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است


 ابرها همچون انبوه عزاداران


لحظه باريدن را گويي منتظرند


لحظه اي


و پس از آن هيچ .


پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد


و زمين دارد


باز ميماند از چرخش


پشت اين پنجره يك نا معلوم


نگران من و توست


اي سراپايت سبز


دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار


و لبانت را چون حسي گرم از هستي


به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار


باد ما را خواهد برد


باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:32  توسط مریم و حامد  | 

بنویس نامه نویس

بنویس نامه نویس حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیس
بنویس نامه نویس
اگه عاشقانه نیس حرف های بهتر بنویس
اگه خندش میگیره گریمو از سر بنویس
بنویس نامه نویس
بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه دوست داشتنم و قطره به قطره بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذ م کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیس ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیس، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه دلتنگی من که گفتنی نیس،بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ،هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ............ راست بنویس
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط مریم و حامد  | 

تو را صدا كردم

تو را صدا كردم 

تو عطري بودي و نور

تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال 

 
درون ديده من ابر بود و باران بود

صداي سوت ترن 

 صوت سوگواران بود

 ز پشت پرده باران

 تو را نمي ديدم

 تو را كه مي رفتي

مرا نمي ديدي

 مرا كه مي ماندم

 ميان ماندن و رفتن

حصار فاصله فرسنگهاي سنگي بود

غروب غمزدگي 

 سايه هاي دلتنگي

تو را صدا کردم

 تو رفتي و گل و ريحان تو را صدا كردند
 
 و برگ برگ درختان تو را صدا كردند

 صداي برگ درختان صداي گلها را

سرشك ديده من ناله تمنا را

 نه ديدي و نه شنيدي

ترن تو را مي برد 

 ترن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟

و من حصار فاصله فرسنگهاي آهن را

غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را 

 نظاره مي كردم

 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:15  توسط مریم و حامد  | 

مطالب قدیمی‌تر