تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند و بگذرم از کسانی که از من می گذرند

دلایل دوست داشتن یک زن

 
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی   
                                  
چتر حمایت او را احساس می کنی.. ...... .زمانی که خواهر توست

گرمای محبت او را احساس می کنی........زمانی که دوست توست

هیجان و عشق او را احساس می کنی.......زمانی که عاشق توست

از خود گذشتگی او را احساس می کنی.......زمانی که همسر توست

پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست

دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست

وباز هنوز او استقامت دارد....

قلب او بسیارظریف و شکننده است


بسیار شوخ وشیطان..

بسیار فریبا..

بسیار بخشنده..

بسیار خوش آهنگ...

او یک زن است
..
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:10  توسط مریم و حامد  | 

قلب بزرگ

 
 قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً
 
 سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند
 
 كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
 
 پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي
 
 قلب من نيست؟
 
 تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و
 
 تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر
 
 نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
 
 نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي
 
 كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
 
 كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و
 
 خراش و بريدگي است.؟

پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز
 
 قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني
 
 است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و
 
 به او بخشيده ام
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:27  توسط مریم و حامد  | 

lovly picture


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط مریم و حامد  | 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:2  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها...

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

 


پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 


روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

 


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 

 
اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

 


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

 

 

 


اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره

 


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره

 


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 

 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره

 


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

 

 


بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل

 


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم

 


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم

 


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

 


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

 

 

 


تومثل یك معجزه ي حقيقي

 


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي

 


كه در غروب آخرين دقايق

 


از آسمون به داد من رسيدي

 


من آخرين اميد اين نگاهو

 


به لحظه ي اومدن تو بستم

 


بيا كه در نهايت صداقت

 


به انتظار ديدنت نشستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:15  توسط مریم و حامد  |