تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند و بگذرم از کسانی که از من می گذرند

مادر


 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:42  توسط مریم و حامد  | 

اسیر عشق

اسیر عشق
 
دل فارغ ز درد عشق، دل
 
نیست             
تن بی‌درد دل جز آب و گل
 
نیست  
ز عالم روی آور در غم
 
عشق!               
که باشد عالمی خوش، عالم
 
عشق   
غم عشق از دل کس کم
 
مبادا!                  
دل بی‌عشق در عالم
 
مبادا!           
فلک سرگشته از سودای
 
عشق است          
جهان پر فتنه از غوغای
 
عشق است
اسیر عشق شو! کزاد
 
باشی                     
غمش بر سینه نه! تا شاد
 
باشی      
ز یاد عشق عاشق تازگی
 
 یافت                 
ز ذکر او بلند آوازگی
 
 یافت        
اگر مجنون نه می زین جام
 
خوردی،           
که او را در دو عالم نام
 
بردی؟    
هزاران عاقل و فرزانه
 
رفتند                    
ولی از عاشقی بیگانه
 
 رفتند        
نه نامی ماند از ایشان نی
 
نشانی                
نه در دست زمانه
 
داستانی          
بسا مرغان خوش‌پیکر که
 
هستند                
که خلق از ذکر ایشان لب
 
ببستند    
چو اهل دل ز عشق افسانه
 
گویند               
حدیث بلبل و پروانه
 
 گویند           
به گیتی گرچه صدکار،
 
آزمایی                 
همین عشقت دهد از خود
 
رهایی    
بحمد الله که تا بودم درین
 
دیر                   
به راه عاشقی بودم سبک
 
سیر     
چو دایه مشک من بی‌نافه
 
دیده                  
به تیغ عاشقی نافم
 
بریده             
چو مادر بر لبم پستان نهاده
 
‌ست                
ز خونخواری عشقم شیر
 
داده ‌ست 
اگر چه موی من اکنون چو
 
شیرست           
 
هنوز آن ذوق شیرم در
 
ضمیرست  
به پیری و جوانی نیست چون
 
عشق            
دمد بر من دمادم این فسون
 
عشق  
که: «جامی، چون شدی در عاشقی
 
پیر،       
سبک ‌روحی کن و در
 
عاشقی میر!
بنه در عشقبازی
 
داستانی!                        
که باشد ز تو در عالم
 
نشانی        
بکش نقش ز کلک
 
نکته‌زایت!                    
که چون از جا روی مانده به
 
جایت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:36  توسط مریم و حامد  | 

دلم گرفته....

دلم گرفته....
 
 
 
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
 
                           از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
 
                                               يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
 
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
                     امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
 
                                                   شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
 
                        بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
 
                                                      ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
                       گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
 
                                                    فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:29  توسط مریم و حامد  | 

نميخوام بگم.....

نميخوام بگم.....
 
 
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:27  توسط مریم و حامد  | 

عکسهایی از جنیفرلین لوپز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:57  توسط مریم و حامد  | 

همه میگن:

 

1 ساعت یعنی 60 دقیقه

 

و هر دقیقه یعنی 60 ثانیه

 

ولی هیچ کس نگفت که 1 ثانیه بدون تو یعنی 60

 

سال

 

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی, گذاشتم خورشید ترسیدم

 

غروب کنی, گذاشتم نفس که اگر بری من هم

 

 بمیرم  

 

y    

 

 

گریه ام خواب شبانه توست

 

   دلتنگم و دیدار تو درمان من است. عزیز من
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:14  توسط مریم و حامد  | 

دوستت دارم

 

با تمامی وجود تقدیم تو ای همه کس من

 

 

قسم خوردم فقط یار تو هستم                      بجزتو با کسی پیمان نبستم

         نبودم غافل از یاد تو یکدم                       نه باشم تا دمی که زنده هستم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:9  توسط مریم و حامد  | 

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم

اولی برای دیدنت...

دومی برای بوسیدنت...

  سومی برای موندنت ...

ودر اخر هر سه را خاموش کردم

برای در اغوش کشیدنت ...

می نويسم آری من می نويسم از عشق برايت حرف می زنم تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم


عشق را معنا می کنم تا تو بفهمی معنای عشق من تويی


من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:6  توسط مریم و حامد  | 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا

دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:4  توسط مریم و حامد  | 

مال منی نفس من عاشقتم

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب کنم 


 اگر گل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي کردم


 اگر اشک بودم به پايت مي گريستم


 و اگر محبّت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم


 ولي افسوس که نه بارانم و نه گل، نه اشک و نه محبّت ولي هر چه هستم دوستت دارم ...


 براي هميشه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:0  توسط مریم و حامد  | 

کاش...

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است

و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی

و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

باغبانی که تبر می سازد

و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده

و اجاقی که از آتش خالیست

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

کاش یک لحظه به جایم بودی

نه پشیمانم از این گفته خویش

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه

تو به جایم بودی می شکستی آسان

نه پشیمانم از این گفته خویش

کاش هرگز تو نباشی چون من...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:58  توسط مریم و حامد  | 

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟


سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف


اشکهایم تو می دانی که چیست ؟


می رود ارزان ز دستم اینچنین


دیدگانم سوی این دنیای پیر


آیا می دانی که در دنبال چیست ؟


دستهایم در لرزه و آشوب و شور


باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!


گامهایم را نمی دانم چرا ؟


می فشارم روی این خاک سیاه


داد من در پرده ابهام من


آیا می دانی طنینش در کجاست ؟



اما می دانم که در آفاق دور


روزگارم غرق در جادو و سحر


شعله ای دارد فروزان در سپهر


شعله ای هم رنگ خون


حاصل افسون آن آفاق دور


سرنوشتی از دو رنگ است


هم سفید است هم سیاه


رنگ برف و رنگ خاک


اسم آن خاکستریست


رنگ بعد از آتش است


رنگ ابهام و سئوال


هم سفید است هم سیاه !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:3  توسط مریم و حامد  | 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 23:50  توسط مریم و حامد  | 

 Image hosting by TinyPic
 
سکوت و نگاه را با هم
 
یکی میکنم
 
فریادی میشود بی صدا
 
می شنوی
 
فریاد بی صدا را
 
فریادی که با تمام سکوتش
 
فقط یک چیز می گوید
 
دوستت دارم
 
دوستم داشته باش
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:50  توسط مریم و حامد  | 

 
Image hosting by TinyPic 
 
و اما تو
 
می دانم زندگی شعر نیست ، می دانم
 
شاعر نیستم ولی اجازه بده برایت شعر بخوانم شعری را که
 
دوستش
 
دارم 
 
اشک رازی ست
 
لبخند رازی ست
 
عشق رازی ست
 
اشک آن شب لبخند عشقم بود
 
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
 
صدا نیستم که بشنوی
 
یا چیزی چنان که ببینی
 
یا چیزی چنان که بدانی
 
من درد مشترکم
 
مرا فریاد کن
 
درخت با جنگل سخن می گوید
 
علف با صحرا ستاره با کهکشان
 
و من با تو سخن می گویم
 
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
 
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
 
و دست هایت با دستان من آشناست
 
در خلوت روشن با تو گریسته ام
 
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
 
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
 
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
 
دستت را به من بده
 
دست های تو با من آشناست
 
ای دیریافته با تو سخن می گویم
 
بسان ابر که با توفان
 
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
 
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:48  توسط مریم و حامد  | 

کدام غبار

 

با حوانه ها نويد زندگي است
زندگي شكفتن جوانه هاست
هر بهار
 از نثار ابرهاي مهربان
ساقه ها پر از جوانه مي شود
هر جوانه اي شكوفه مي كند
شاخه چلچراغ مي شود
هر درخت پر شكوفه باغ
كودكي كه تازه ديده باز ميكند
يك جوانه است
گونه هاي خوشتر از شكوفه اش
 چلچراغ تابناك خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون ميان گاهواره ناز ميكند
اي نسيم رهگذر به ما بگو
اين جوانه هاي باغ زندگي
اين شكوفه هاي عشق
از سموم وحشي كدام شوره زار
رفته رفته خار ميشوند
اين كبوتران برج دوستي
از غبار جادوي كدام كهكشان
گرگهاي هار مي شوند

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:38  توسط مریم و حامد  | 

سقوطي پس از پرواز

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم

ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم

ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست

در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم

به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم

در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق

ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم

چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك

به بحر رحت بي منتها شنا كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هواي ملاقات كبريا كردم

صداي بال ملايك نشست در گوشم

هماي عشق شدم سير در سما كردم

چكيد اشك خلوصم به بالهاي سپاس

چو با ملايكه پرواز تا خدا كردم

چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم

ز بخت بد پس از آن شب روا ن پاكم را

به دست نفس هوس آزما فنا كردم

 كنون سزاست بر احوال خود بگريم زار

از آنكه حال مناجات را رها كردم

هواي نفس ندانم چه كرد با دل من

كه خويش را ز شب عاشقان جدا كردم

خداي من همه دم باب رحمتت بازست

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

بهار عشق خزان شد چه بي خبر ماندم

گريخت فيض سحر اين خطا چرا كردم

رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل پشت بر خدا كردم
 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:5  توسط مریم و حامد  | 

عاشقانه ها

 

 

برای تو ای هوس باز, آری برای تو و برای بدبختی های بی پایان و بی درمانم امشب به

 

به سختی گریستم. ریزش این اشک ها یگانه کمکی بود که من می توانستم  درباره ی کاهش

 

دردهایم که به خاطر یک هوس زودگذر تو به وجود آمده بود از خود نشان دهم . باشد که گرمی

 

این قطرات از دل بر آمده چون آبی که هر چه گرم باشد ولی به روی آتش سوزان  ریزد

 

 آن  را به خاموشی می کشاند تا حدی از سوزش رنج های بی درمانم بکاهد .

 

 

تو ای هوس باز برای یک خوشی زودگذر نویسنده ای را به خواب عمیق مرگ فروبردی او

 

اینک همانند مردگان سر پرجوش و خروش خود را بر بالش سرد,آرام و بی حرکت گذاشته و

 

برای همیشه مرده است,مرده است زیرا دنیا و هر آنچه راکه دراوهست از او باز ستانده و

 

احساسش را کشته اند! تو خوب می دانی این مرگ را چه کسی برای او هدیه آورد تو خوب

 

می دانی چه کسی احساس آتشین او را در دل گرم او سرد و بی حس کرد و خود در بی

 

اعتنایی عمیقش سر به گریبان فرو برد .

 

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

 

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

 

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی


گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

 

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

 

حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟

 

 نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:

 

 تو دروغ گفتي، من راستشو...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:39  توسط مریم و حامد  | 

کاریکاتور

کاریکاتور بازگشت ملی پوشان از جام جهانی آلمان
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:26  توسط مریم و حامد  | 

غربت من هرچی که هست از بودن با تو بهتره

 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و

 

غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...

 

تنها مانده ام ...

 

تنها با خاطراتی کهنه و

 

قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...

 

قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :

 

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!

 

نمی دانم !

 

تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و

 

با هر نفسی که بی تو می کشم !

 

مگر بی تو هم می شود نفس کشید !

 

این ها نفس نیست ، قفس است !

 

 

اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و

 

توان تحملش را ندارم !

 

سکوت کرده ام ...

 

سال هاست که سکوت کرده ام

 

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان

 

خسته ام  بخوانی...

 

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

 

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...

 

بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و

 

لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و

 

سکوتم را فریاد کنم ...

 

" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "

 

نمی دانم !

 

به گمانم باید بروم !

 

آری ! فقط باید بروم ...

 

به کجا نمی دانم ! تو بگو ...

 

شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،

 

شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،

 

شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !

 

تو چه می گویی ؟

 

تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:52  توسط مریم و حامد  | 

دانلود آهنگهای سعید

سلام به همه دختر پسرهای خوب و مهربونو بیکار تر از خودم !!!!

امروز براتون آلبوم جدیده سعید محمدی به نامه برنده  رو آماده کردم  امید وارم خوشتون بیاد !

Saeed 1 - Barandeh
 
Saeed 2 - Arezoo
 
Saeed 3 - Diar
 
Saeed 4    - Nagoo Khodahafez
 
Saeed 5 - Bazandeh
 
Saeed 6 - Bad o Bid
 
Saeed 7 - Baghe setareh
 
Saeed 8 - Khab Moondi
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:49  توسط مریم و حامد  | 

همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن


 همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز كردن



به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن


 ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد



شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن


 ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن



ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن


 دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن



به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد


 که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:40  توسط مریم و حامد  | 

عشق یعنی

عشق یعنی
 
 
 
عشق يعني خاطرات بي غبار
 
دفتري از شعر و از عطر بهار


عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز


عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او


عشق يعني ماتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه


عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق


عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

تا سحر از عاشقي با او بخوان


عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن


نگاه مرا باور كن

دستان مرا باور كن

احساس مرا باور كن

قلب مرا باور كن

حرف مرا باور كن


آري


اظطراب در نگاه من از شور عشق توست

لرزش دستانم از انتظار ديدار توست

احساس گرمم از حرارت نگاه توست

تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....


و حرف من اين است :


" آري...هنوز هم دوستت دارم..."


کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم
 
 کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این
 
 یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش
 
میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا
 
نشویم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:38  توسط مریم و حامد  | 

تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه


چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه


تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری


ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه


مرا مطالعه صفحه جمال تو بس


به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه


شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار


بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه


از اینکه مست و خمارم ملامتم منما


که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه


تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی


بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه


بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من


مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه


شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو


برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه


کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را


ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه


صبور باش ای دل من ناله مکن


بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:34  توسط مریم و حامد  | 

عشق یعنی...

عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن


عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن


عشق یعنی مست و بی پروا شدن


عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن


عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود


عشق یعنی کور و کر شدن


عشق یعنی یک صدا شنیدن


عشق یعنی یک شخص دیدن


عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:32  توسط مریم و حامد  |