به نام او که به من آموخت دوست داشته باشم کسانی را که دوستم دارند و بگذرم از کسانی که از من می گذرند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم.
..
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
همه میگن:
1 ساعت یعنی 60 دقیقه
و هر دقیقه یعنی 60 ثانیه
ولی هیچ کس نگفت که 1 ثانیه بدون تو یعنی 60
سال

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی, گذاشتم خورشید ترسیدم
غروب کنی, گذاشتم نفس که اگر بری من هم
بمیرم
گریه ام خواب شبانه توست

با تمامی وجود تقدیم تو ای همه کس من

قسم خوردم فقط یار تو هستم بجزتو با کسی پیمان نبستم
نبودم غافل از یاد تو یکدم نه باشم تا دمی که زنده هستم

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم
اولی برای دیدنت.. دومی برای بوسیدنت. سومی برای موندنت . ودر اخر هر سه را خاموش کردم برای در اغوش کشیدنت می نويسم آری من می نويسم از عشق برايت حرف می زنم تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
.
..
..![]()
.
.
.
عشق را معنا می کنم تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم
دوستت دارم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم
را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارتبنشینم سر رو شونه هایت بگذارم
....از عشق تو.....از داشتنتو
...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر
عشق به تو تقدیم کنم وبا تماموجود
قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورادوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
اگر گل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي کردم
اگر اشک بودم به پايت مي گريستم
و اگر محبّت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم
ولي افسوس که نه بارانم و نه گل، نه اشک و نه محبّت ولي هر چه هستم دوستت دارم ...
براي هميشه .

کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد:
وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است
و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی
و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بفهمی که چه دردی دارد:
باغبانی که تبر می سازد
و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده
و اجاقی که از آتش خالیست
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد
وقتی از عشق نداری سهمی
و در آنجا که دلی هست وسیع
نیست یک ذره برایت جایی
کاش یک لحظه به جایم بودی
نه پشیمانم از این گفته خویش
که اگر یک لحظه
و فقط یک لحظه
تو به جایم بودی می شکستی آسان
نه پشیمانم از این گفته خویش
کاش هرگز تو نباشی چون من...

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست
؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست
!!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟
اما می دانم که در آفاق
دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه
!!!
خواب دیدم دوباره کودکیم را ....
نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری
سر کلاس های درس حاضر بودم ...
معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد
و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .
چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،
با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده
جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :
بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟
و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند
و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .
ناخوداگاه پوزخندی زدم .
معلم خشمگين مرا بيرون کرد
و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار
تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .
مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...
مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .
می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،
اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .
نمی دانم ...
نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !
مثل تمام کلاس های ادبيات ...
و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .
سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...
... من چه می گویم !
هميشه همينطور است ،
هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .
به کجا ؟ خدا می داند.
نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،
هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،
شايد همانجا پرت می شوم .
ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .
او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من .
هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .
اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .
حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ...
..............
صبح می شود و زندگی آغاز
از خواب بيدار مي شوم
خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،
لااقل راست تر از اين زندگی اند .
ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را .
چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود .
می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده
و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده
|
با حوانه ها نويد زندگي است زندگي شكفتن جوانه هاست هر بهار از نثار ابرهاي مهربان ساقه ها پر از جوانه مي شود هر جوانه اي شكوفه مي كند شاخه چلچراغ مي شود هر درخت پر شكوفه باغ كودكي كه تازه ديده باز ميكند يك جوانه است گونه هاي خوشتر از شكوفه اش چلچراغ تابناك خانه است خنده اش بهار پر ترانه است چون ميان گاهواره ناز ميكند اي نسيم رهگذر به ما بگو اين جوانه هاي باغ زندگي اين شكوفه هاي عشق از سموم وحشي كدام شوره زار رفته رفته خار ميشوند اين كبوتران برج دوستي از غبار جادوي كدام كهكشان گرگهاي هار مي شوند |

برای تو ای هوس باز, آری برای تو و برای بدبختی های بی پایان و بی درمانم امشب به
به سختی گریستم. ریزش این اشک ها یگانه کمکی بود که من می توانستم درباره ی کاهش
دردهایم که به خاطر یک هوس زودگذر تو به وجود آمده بود از خود نشان دهم . باشد که گرمی
این قطرات از دل بر آمده چون آبی که هر چه گرم باشد ولی به روی آتش سوزان ریزد
آن را به خاموشی می کشاند تا حدی از سوزش رنج های بی درمانم بکاهد .
تو ای هوس باز برای یک خوشی زودگذر نویسنده ای را به خواب عمیق مرگ فروبردی او
اینک همانند مردگان سر پرجوش و خروش خود را بر بالش سرد,آرام و بی حرکت گذاشته و
برای همیشه مرده است,مرده است زیرا دنیا و هر آنچه راکه دراوهست از او باز ستانده و
احساسش را کشته اند! تو خوب می دانی این مرگ را چه کسی برای او هدیه آورد تو خوب
می دانی چه کسی احساس آتشین او را در دل گرم او سرد و بی حس کرد و خود در بی
اعتنایی عمیقش سر به گریبان فرو برد .

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...
گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم
گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...
من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم
گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...
حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟
نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:
تو دروغ گفتي، من راستشو...

نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است !

اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و
توان تحملش را ندارم !
سکوت کرده ام ...
سال هاست که سکوت کرده ام
اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان
خسته ام بخوانی...
به لبخندت که در خیالم قاب کرده و
به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...
بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و
لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و
سکوتم را فریاد کنم ...
" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "
نمی دانم !
به گمانم باید بروم !
آری ! فقط باید بروم ...
به کجا نمی دانم ! تو بگو ...
شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،
شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،
شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !
تو چه می گویی ؟
تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟
سلام به همه دختر پسرهای خوب و مهربونو بیکار تر از خودم !!!!
امروز براتون آلبوم جدیده سعید محمدی به نامه برنده رو آماده کردم امید وارم خوشتون بیاد !

همه سال حج نمودن،سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد
شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن
ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه
تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری
ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه
مرا مطالعه صفحه جمال تو بس
به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه
شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار
بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه
از اینکه مست و خمارم ملامتم منما
که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه
تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی
بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه
بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من
مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه
شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو
برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه
کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را
ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه
صبور باش ای دل من ناله مکن
بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه
عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن
عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود
عشق یعنی کور و کر شدن
عشق یعنی یک صدا شنیدن
عشق یعنی یک شخص دیدن
عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن